گنج

شمارهٔ ۸۰۹

قتل ارباب هوس نامزد ناز مکنسوی این قوم نگاه غلط انداز مکن
گوش کم حوصله چون دیده دل محرم نیستمکش از رشک مرا لب به سخن باز مکن
برگریزان پر و بال بهار دگر استدر چمن خاک شو ای بلبل و پرواز مکن
بی زبان باش تنک ظرف تر از شیشه نه ایتا نگردد جگرت خون سخن آغاز مکن
خود پسند ار همه خورشید شود بی نور استگر مسحا شده ای دعوی اعجاز مکن
گوهر عشق عزیز است نگهدار اسیرگوش هر بی سر و پا را صدف راز مکن