گنج

شمارهٔ ۸۰

آیینه شود دود چراغ نفس ماخورشید بود سایه خار هوس ما
آن مشت غباریم که در راه محبتشد ریگ روان قافله بی جرس ما
کوگریه شوقی که دهد رخت به سیلابتا منت آتش نکشد خار و خس ما
آن مرغ اسیریم که از گرمی صیادمژگان سمندر شده چاک قفس ما
در کلبه تاریک اسیر است شب و روزبا یاد تو آیینه دل همنفس ما