گنج

شمارهٔ ۷۹

گردش چشم تغافل ساغر لبریز مااشک گلگون است در راه طلب شبدیز ما
در شهادت رگ برآورده است هر مویی زتننشتری دارد ز هر مژگان به کف خونریز ما
شب به یاد آفتاب اول چراغان می کنندمی رسد آخر به جایی ناله شبخیز ما
گر نباشد گردش چشم تو ساقی در نظرصبح محشر می شود شام خمار آمیز ما
بسکه نیرنگ دل آشوب نگاهی دیده ایمکار محشر می کند گرد قیامت خیز ما
ای اسیر آخر دل ما هم چراغان می شودناله ها تیرهوایی گریه ها گلریز ما