شمارهٔ ۷۷۵
از صبر من آزرده شد تا چند آزارش کنمیک چند هم بیتابیی دانسته در کارش کنم
در ظلمت بخت سیه عالم به او روشن نشدافروختم شمع وفا کز خود خبردارش کنم
سوز محبت حسن را رنگین بهار دیگر استخود را بر آتش می زنم تا رشک گلزارش کنم
بیگانه خوی من چها الفت پرستی می کندهر دم ز یادم می رود تا یاد بسیارش کنم
زاهد به مستی دوستان عقد اخوت بسته استدل کو که تحسینش کنم جان کو که ایثارش کنم
شبها به طرف کوی او بیدل روم همچون اسیرکز اضطراب دل مباد از خواب بیدارش کنم