شمارهٔ ۷۵۷
گل داغم از رنگ و بو می گریزمچو نومیدی از آرزو می گریزم
گریزانش از خویش کی می توان دیدچو می بینمش پیش از او می گریزم
گلستان بی آبرو غرق خون بادمن از حسن اظهار جو می گریزم
به بیگانه ای کرده ام آشناییکه از خود ز سودای او می گریزم
اسیرم دماغ شکایت ندارمچو دل سرکند گفتگو می گریزم