شمارهٔ ۷۳۸
به کویش در لباس بوالهوس بسیار گردیدمنمی دانم چرا شایسته آزار گردیدم
ز دل هم بر سر سودای او قطع نظر کردمچه گویم از خود و از عمر خود بیزار گردیدم
گذشت آنها که شور مستیم یاد نگاهی بودمی بی التفاتی شور شد هشیار گردیدم
زصد سرچشمه خاموشیم سیراب نتوان کردچو آتش سوختم تا تشنه اظهار گردیدم
ندارم از تغافل شکوه ای از سرگرانی همنگاهش خواب مستی داشت من بیدار گردیدم
به هر زخم دل بیکار عمری کارها دارمنپنداری که از ترک غمت هشیار گردیدم
نگاه پاک از گرد هوسها دورتر می گشتدو گام از خویش پیش افتادم و اغیار گردیدم
حیا عیب و ادب ننگ و خموشی کفر می بوده استهمه تن دیده گشتم سرمه گفتار گردیدم
اسیر از کعبه و بتخانه در خواه و نگاهی کنکه من پر منفعل از سبحه و زنار گردیدم