گنج

شمارهٔ ۷۳۶

دلی به خاک ره انتظار می بندمزگرد خویش چمن را نگار می بندم
هنوز نو سفر خواریم چه چاره کنمبه خویش تهمتی از اعتبار می بندم
به جان شیشه که دلبستگی نمی دانمز موج باده زبان خمار می بندم
بهار چون نشود نقشبند حیرانینگاه را ز نگاهی نگار می بندم
کلید باغ دل میکشان نسیم گل استطلسم توبه به نام بهار می بندم
هزار آبله بر پای یک نفس دارمزبانی از گله روزگار می بندم
سری که بود به نامش نثار کردم اسیردلی به حلقه فتراک یار می بندم