شمارهٔ ۷۳۴
خراب آباد بودم عشق را معمار خود کردمشکست خاطر آسوده را دیوار خود کردم
کمال دشمنی آیینه نقص است فهمیدمدل خصمی به هرکس داشتم آزار خود کردم
شمار سبحه ایمانیانم کفر مشرب بودنفس دزدیدنی را حلقه زنار خود کردم
نمی دانم چه خواهم کرد با سرشاری حیرتبه یاد چشم مستی ساغری در کار خود کردم
غرور طاعتم اندیشه آرا گشت ترسیدمشکست توبه ای در کار استغفارم خود کردم
به رنگآمیزی گلهای یکرنگی همینم بسکه هر برگ گلشن آیینه دیدار خود کردم
اسیر پاکبازم خانه زاد نرد سربازیدل و دین کفر و ایمان را فدای یار خود کردم