شمارهٔ ۷۲۱
گرچه سودای تو یک عمر به سر داشتهامبیخودم بیخود اگر از تو خبر داشتهام
مژه واری قدم از دیده برون نگذاریگر بدانی چقدر پاس نظر داشتهام
یافتم عمر ابد از نگه باز پسینحسرت روی تو آیا چقدر داشتهام
من و پروانگی بزم وصالت فریاد!که چراغانی از افشاندن پر داشتهام
دیده را بسته ام آیین پریخانه ببیننقشی از خاک سر کوی تو برداشتهام