شمارهٔ ۶۸۹
خداوندا مکن کس را شهید خنجر نازشمگردان جز دل من مرغ دیگر صید شهبازش
الهی طاقت بیداد رشکم نیست ننماییبجز اندیشه قتلم کسی را محرم رازش
دلم در دام صیاد است یارب آرزو دارمکه بندد دست در خون تپیدن بال پروازش
اگر گوید سخن نتوان شنیدن گفتگویش راچو بوی غنچه بس در پرده شرم است آوازش
غزالی رام الفت بود فهمیدم ز استغنانگاهی فکر قتلم داشت فهمیدم ز اندازش
اسیر از من حدیث درد دل هر دم چه می پرسیعسس گر نیستی هر بیدلی می داند و رازش