شمارهٔ ۶۹۰
صبا در نافه میغلتد ز گرد راه پابوسشحیا در پرده پنهان میشود از شرم ناموسش
ز یاد چشم ترسایی به دل تبخالهای دارمکه جوشد شور محشر از لب خاموش ناقوسش
نمیداند زبان روشنایی شعله رازمچراغ خلوت من تیرهبختی گشته فانوسش
سر کویی به غارت داد یاد کفر و ایمانمکه دل را در سجود آرد خیال آستانبوسش
دل نومید را دیدم به کام خویشتن روزیکه دیدم چون اسیر از دیگران یکباره مأیوسش