گنج

شمارهٔ ۶۸۰

راحتم شد بستر خواب و در آزارم هنوزگلبن عزت دمید از خاکم و خوارم هنوز
ترسم از قاتل کشم طعن رهایی روز حشرخون من چون بیغمان خوابید و بیدارم هنوز
طاقتم از کوه غم باج گرانجانی گرفتخویش را با هیچ اگر سنجم گرانبارم هنوز
عمرها گر هستیم نالد کم است از نیستیدر جهان نسبت به قدر خویش نسپارم هنوز
گرچه عمرم سر بسر یک شام غفلت بوده استروز اول دیده ام خوابی که بیدارم هنوز
زیر خاک آیینه ای دارد غبار خاطرمسربسر از راز آن بدخو خبر دارم هنوز
کرد ساقی موج خیز شعله خاکم را اسیرمی گدازد انتظار جام سرشارم هنوز