گنج

شمارهٔ ۶۷۹

سرمه واری در نظر زان خاک پا دارم هنوزاز بتان چشم نگاه آشنا دارم هنوز
گرچه صیادم به دور افکنده از ناقابلیاستخوانی بهر تکلیف هما دارم هنوز
گرچه بی سرمایه ام در عشق لیک از فیض دلمایه صد بحر و کان در دیده ها دارم هنوز
کی توانم لاف زد در عشق از ضعف بدنمن که بر تن جای نقش بوریا دارم هنوز
لوح دل را شستم از سیل سرشک آیینه وارتا نپنداری که در دل مدعا دارم هنوز