شمارهٔ ۶۷۳
بحر وجود محشر موج و حباب گیرقطع نظر ز دل کن و عالم خراب گیر
از تشنگی گداخته دلها نظاره کنعطر گلاب چاره ز موج سراب گیر
از ضعف دل بمیر و مکش منت کسیاز دود آه قوت بوی گلاب گیر
رنگ شکست دل ز رخت می شود عیانمگشا لب شکایت و جام شراب گیر
یا جمع و خرج دفتر عالم در آب ریزیا هر نفس که می کشی از دل حساب گیر
صید دل رمیده به افسون نمی شودفتراک برق ساز(و) کمند از شهاب گیر
کس از شکست خویش ز دام فنا نجستخود را مگیر ذره فزون ز آفتاب گیر
گر صدق نیت از نفست جوش می زنداز دل کن استخاره و بر کف کتاب گیر
همچون اسیر خنده زنی تا به مهر و ماهساغر ز نقش پای سگ بوتراب گیر