شمارهٔ ۶۶
جواب از خود رود چون بر زبان آری سؤالی راشنیدن محو گردد گر به کس گویی خیالی را
چمن پیرای الفت خود گل و خود بلبل خویش استز پرواز هوایت شعله باغی کرده بالی را
چه در گوش دلم آهسته گفتی چون مرا دیدیکه بلبل ساختی دیوانه صاحب کمالی را
به بحر نا امیدی بیش از آن دلبستگی دارمکه از موج و حبابش نقش بندم زلف و خالی را
بهشت چشم تر دارد خیال سرو بالاییکه سروستان کند از جلوه گلزار خیالی را
دل مستان در این میخانه جام و باده می نوشدز دریا دود برخیزد گر اندازی سفالی را
همای بیزبانی استخوان از مغز دل داردچمن سازد به صحراگر فشاند گرد بالی را
چه می داند کسی چون در دل آتشخانه ها دارمبسوزد گفتگو گر بر زبان آرم ملالی را
به دست موج اگر دریا دهد دل را خطر داردکتابی می کند اندیشه هر فکر محالی را
اسیر از لعل آن لب گفتگویی در نظر داردبه دل ره داده است از ساده لوحی احتمالی را