شمارهٔ ۶۵
دلم آیینه گر شرمندگی راوجودم داغ دارد بندگی را
خجل دارد دل کم فرصت منفروزان اختر فرخندگی را
متاع کاسدم می کاهد از بیمکه بفروشم سلم ار زندگی را
چه ناشایسته وضعم وای بر منز خجلت می گدازم زندگی را
مرا می زیبد الحق ناخداییچه رنگین کرده ام زیبندگی را
تلافی چون کنم هر چند بخشندبه عمرم گوهر پایندگی را
زعصیانهای رنگارنگ فریادبه تنگ آورده ام شرمندگی را
اطاعت پیشگی بر من مسلماسیر کفر دارم بندگی را