شمارهٔ ۶۳۸
یاد چشمت چو پی غارت جان میآیدخواب و آرام به تاراج فغان میآید
امتحان دل خود کردم و حالش دیدممیرود هر که ز کوی تو به جان میآید
تا نیامد به سرخاک من آن گل نشکفتکه بهاری به تماشای خزان میآید
محرم شرح جدایی نبود هستی مانامهام سوی تو با قاصد جان میآید
تا ز جولان تو برخاست غبار از خاکماز گریبان صبا بوی فغان میآید
بسکه از نسبت آن رخ به نزاکت آمیختعکس بر خاطر آیینه گران میآید
کس گل از غنچه تصویر نچیده است اسیرراز بیگانه دل کی به زبان میآید