شمارهٔ ۶۳۹
کجا از آتش می گرمی خوی تو می آیدز شیران کی شکار چشم آهوی تو می آید
نمی دانم چه گرمی کرده ای با او نهان از منکه دل تا می کند غافل مرا سوی تو می آید
نمی خواهم که غیری از وفای خود سخن گویدز رشک اینکه از حرف وفا بوی تو می آید
نسازد تا دلم خون کی گذارد پای در دیدهنگاهم چون ز سیر گلشن روی تو می آید
کف خاکسترش در دیده می افشانم از غیرتنسیمی گر به طوف کعبه کوی تو می آید
نباشد چون اسیرم آرزوی گرمی ظاهرگشاد کار من از چین ابروی تو می آید