شمارهٔ ۶۱۷
صبح است و فیض گریه مستانه می رودخون هوا زکیسه پیمانه می رود
یاران هزار داد شکایت کجا برمز این کهنه آشنا که چو بیگانه می رود
گل گل شکفته نام خدا دور چشم بدمی آید از چمن به پریخانه می رود
خواب عدم خیال و فریب عدم محالکی از دلم غم تو به افسانه می رود
در نشئه هلاک نگویی اسیر مردمخمور گشته است و به میخانه می رود