شمارهٔ ۶۰۰
رشک حسنت خار در پیراهن گل میکندطرهات آشفتگی را دام سنبل میکند
میکنی مستانه سیر باغ و میسوزم ز رشکسایه هر برگ را شوق بلبل میکند
بس که از چشم سیاهش دیدهام بیگانگیمیکند گر لطف پندارم تغافل میکند
شعله بر خاشاک چون افتد شود خود بیقرارعشق بیتاب است اگر عاشق تحمل میکند
طفل مکتبخانه ناز است چشم او اسیرخامه مژگان به کف مشق تغافل میکند