شمارهٔ ۶۰
گر دلم پنهان نسازد در غبار آیینه راشعله از خجلت گدازد چون شرار آیینه را
پاکتر آید برون دلهای روشن از گدازنیست خاکستر بسوزی گر هزار آیینه را
ظاهری دارد بساطی در نظرها چیده استصافی باطن نمی آید به کار آیینه را
خاطرش را هر دم از بازیچه ای خوش می کندکرده سرگردان فریب روزگار آیینه را
شوخ چشم بیزبان را آبروی دیگر استدوست می دارد دلم بی اختیار آیینه را
استقامت خصمی اضداد را سازد حصارنیست باک از تیرباران این چهار آیینه را
حال ما در خواب اگر بیند دلش خون می شودگشته روزی دولت بی انتظار آیینه را
با دل بیطاقت ما تا چه پردازد اسیرآن خط و خالی که می سازد غبار آیینه را