شمارهٔ ۶۱
داده ای ذوق شراب بی خمار آیینه راکرده ای خوش جام سرشاری به کار آیینه را
خوش بساطی بر سر بازار دل وا کرده ایکرده ای شرمنده نقش و نگار آیینه را
دل نباشد یاد او در دیده بیدار هستشمع خلوت می کنم شبهای تار آیینه را
چون نگیرد اشکم از گلبرک حیرانی گلابتا گداز دل بود زان چهره کار آیینه را
نو خطان گاهی چراغی نذر شوخی لازم استکرده ایم از دل نظر گاه بهار آیینه را
شوخی مژگانت آخر دستبردی می کندسر به صحرا می دهد دیوانه وار آیینه را
شبنم (از) خورشید در آغوش گل کی جان بردپر مکن از تاب شوخی بیقرار آیینه را
شوخی مژگان پر کارت مگر دام پری استگردش چشم تو می سازد شکار آیینه را
بود خورشید مرا از بستر گل خوابگاهصبحدم دیدم چو شبنم بیقرار آیینه را
با دل بیطاقت ما تا چه بردارد اسیرآن خط و خالی که میسازد غبار آیینه را