شمارهٔ ۵۹۶
همه دَردیم تا دوا چه کندهمه دُردیم تا صفا چه کند
گر دعا سحر سامری گرددچه کند با تو بیوفا چه کند
به خودش این فراغت ارزانیآشنای تو آشنا چه کند
بیخودانیم بر سر کویتبه خود آییم تا خدا چه کند
در پناه غبار کوی توایمصرصرِ نیستی به ما چه کند
دل به دل حرف میزند از دورمحو دیدار او ادا چه کند
نامهام برقها گداخته استتا به همراهی صبا چه کند
قدح آفتاب باید اسیربادهٔ وصل او هوا چه کند