شمارهٔ ۵۹۵
به تغافل اگرم چشم تو رسوا نکندراز پنهان مرا ورد زبانها نکند
هیچ غم نیست که از ما همه عالم ببرندتیغ مژگان تو قطع از ما نکند
شده ام زخمی طفلی که چو از من گذردزیر لب خندد و از شرم تماشا نکند
دارد امید هماغوشی خاک قدمیدیده من که به خورشید بغل وا نکند
شرر اشک ز آتشکده دل داریمچشم ما تکیه به سرمایه دریا نکند
گر بود سلسله زلف تو در دست اسیرعمر صد خضر به یک موی تو سودا نکند