گنج

شمارهٔ ۵۹۴

قافیه: ابکند۸ بیت
دیده را شوخی چشمت دل بیتاب کندخاک را گرد رهت آینه آب کند
سجده وحشی شود از حلقه راحت طلبانگر خم دام ستمهای تو محراب کند؟
نقش پایی که به راهت صدف آبله شدخاک در دیده بیتابی سیماب کند
کشته تیغ نگاهیم خدا می داندخون افسرده ما کار می ناب کند
سرمه چشم من آن دولت بیدار کجاستکه نگاه دلم از عربده بد خواب کند
من تنک حوصله دل بی غم و گل سست وفاچون کسی تکیه به خونگرمی احباب کند
مس امید طلا کردم و دانم که جنونساغر تشنه لبی را گل شاداب کند
نشود رام زمین سایه شمشادش اسیرخاک را بلکه خیال من بیتاب کند