گنج

شمارهٔ ۵۶۸

ز خوی سرکشی دل در بر امّید می‌رقصدکه در بزمش دل هر ذره با خورشید می‌رقصد
شراب بی‌محابای عدم کیفیتی داردکه جام از جوش مستی در کف جمشید می‌رقصد
چنان اجزای هستی در هوای او به رقص آمدکه صد مطلب روایی با دل نومید می‌رقصد
بهار می‌پرست آمد گل هنگامه‌ها رنگینخروش ابر می‌خواند هوای بید می‌رقصد
نبیند چشم بد گویش چه صبح است این چه شام است اینگل خورشید می‌خندد هلال عید می‌رقصد