شمارهٔ ۵۴۱
دل رمیده به صد آب و تاب می سوزدگهی ز صبر و گه از اضطراب می سوزد
به خوابم آمد و پنهان زد آتشی به دلمچراغ بخت اسیران به خواب می سوزد
نهفته در بغل موج عکس روی تو رادلم به ساده دلیهای آب می سوزد
اگر جمال تو مشاطه بهار شودز رشک سایه گل آفتاب می سوزد
سیاه بختی زاهد نگر به بزم شرابکه در بهشت چو اهل عذاب می سوزد
ز شعله گرمی بی اختیار می بینددلم بر آتش رشک کباب می سوزد
نوای مرغ چمن گر شود کلام اسیرگل از خجالت نظمش کتاب می سوزد