گنج

شمارهٔ ۵۴۰

قافیه: اسوزد۵ بیت
نیم داغ گلی تا هر دو رویم یک هوا سوزددلم در آتش خویی نمی سوزد که واسوزد
دل پر آتشم در انتظار سوختن چون شدکه از مستی نداند داغ او را بر کجا سوزد
غمت اقبال را همسایه خود کرد و می ترسمگرفتار تو داغ از سایه بال هما سوزد
ز رشکم سوختی لاف محبت واگذار ای دلبده انصاف یک آتش تو را سوزد مرا سوزد
چه می پرسی اسیر از آفت برق نگاه اودل و جان کفر و ایمان سوخت تا دیگر که را سوزد