گنج

شمارهٔ ۵۳

کی ز دل بیرون کنم درد تمنای تو راچون توانم دید خالی جای غم‌های تو را
گریه تا مکتوب اشکم را به صحرا برده استروح مجنون کرده استقبال رسوای تو را
دیده ام گلدسته می بندد ز عمر جاودانباغبان خضر است گلزار تماشای تو را
صد خیابان سرو بالا می کشد از دیده امدر نظر دارم خیال سرو بالای تو را
گشته‌ایم از دیدن روی تو بیخود چون اسیرچون تواند دید چشم من سراپای تو را