گنج

شمارهٔ ۵۲

کرده نور دیده خود خواب شیرین تو راکس ندارد دولت بیدار بالین تو را
خواب در چشمم نمی آید که یک ره چون رکابپرده ای از دیده سازم خانه زین تو را
خنده اش چون غنچه می گردید زیر لب گرهگل اگر می دید شرم برگ نسرین تو را
یا رب از پرواز ماند بال نسر طایرشگر ز صیدم باز دارد چرخ شاهین تو را
همچو جوهر جوشد از تیغ زبانم حرف شکرگر به کام خویش بینم خنجر کین تو را
گیرد از مژگان دل آشفته سرمشق جنوندیده گر درخواب بیند خط مشکین تو را
ای خوش آن بخت بلندی کز پی صید اسیرمشرق خورشید بینم خانه زین تو را