گنج

شمارهٔ ۵۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انتورا۸ بیت
اگر ز درد نشانی بود فغان تو راشکستگی نکند صید استخوان تو را
به راه بیدلی خود چو عکس آینه باشکه از تو شوق کند جستجو نشان تو را
برو ز خاطر پرواز تا به گلزاریکه دام سبز کند گرد خون چکان تو را
زخویش بگذر و سرگرم جستجویی گردکه نور دیده نماید یقین گمان تو را
سپند گریه بسوزم چو گرم جلوه شویمباد چشم بد آیین گلستان تو را
که داد خنده رنگین و پرگشودن شوخبهار زخم دل و بلبل گمان تو را؟
به چشم آینه و آب اعتباری نیستحیا به دیده کشد گرد آستان تو را
همین بس است که درگلستان وحشت اسیرشمرده است غنیمت جنون فغان تو را