شمارهٔ ۵۲۳
نیست درویش آنکه از تاراج عزت بگذردگر گذشتی دارد از ملک قناعت بگذرد
زندگی بی عشق یعنی دانه ای در زیر خاکحیف از اوقاتی که بی شغل محبت بگذرد
بینوایی ذوق بخشیدن نمی داند که چیستآنکه دارد بیشتر عمرش به خجلت بگذرد
پرنیان صبحدم یک چاک پیراهن شودگر ز گلگشت چمن با این نزاکت بگذرد
از فریب گردش چشم فسونسازش به بزمساغر از می ناله از نی دل ز الفت بگذرد
سبزه ای کز گریه ام روید پرقمری شودهرگه از باغ نظر آن سرو قامت بگذرد
خودنمایی نیست چون امروز فردا گر به منسر ز محشر بر ندارم تا قیامت بگذرد
از خیال محشر انصاف می گردد غبارحضم اگر مرد است از یادش مروت بگذرد
در چمن دارم خیال می پرستی با اسیرپاره اوقات مجنون هم به عشرت بگذرد