گنج

شمارهٔ ۵۲۴

قافیه: لبگذرد۱۰ بیت
یاد چشمت سرگران تا چند از دل بگذردتا کی این صیاد مست از صید غافل بگذرد
سبزه زنجیر می روید ز صحرای جنونسیر دارد گر نسیمی بی سلاسل بگذرد
موج را بیدست و پا تر می نماید اضطرابکشتی بی لنگران از بحر مشکل بگذرد
بی نیازیهای دهقان خانه سوز آفت استمیگدازد برق را هرکس ز حاصل بگذرد
کشتی دریای عاشق را حباب وحشت استآب می گردد اگر از یاد ساحل بگذرد
پاک شو ز آلودگیها در ره تنگ عدماز گهر چون رشته ای تر گشت مشکل بگذرد
کشت بی برگی است برقش دشتبانی می کندآفت از دست توکل دست بر دل بگذرد
شوق را نازم چه پروا دارم از واماندگیمنزل از همراهی کامم ز منزل بگذرد
صبح خندان می شود بر روی تیغ آفتابکاملی باید که از تقصیر جاهل بگذرد
قطره ما از خیال بحر طوفان است اسیرمایه سیل است هر اشکی که از دل بگذرد