شمارهٔ ۵۱۴
سودای تو ما را به تمنای دگر بردآیینه حیرت به تماشای دگر برد
هر چند که احرام سرکوی تو بستمبیگانگی خوی توام جای دگر برد
این زمزمه در گوش که گویم که بفهمدخاموشی من نسخه ز انشای دگر برد
یک شمه ز آوارگی خویش بگویمدر هر قدمم شوق به صحرای دگر برد