گنج

شمارهٔ ۵۱۱

مگو کشتن بلایی بر سر منصور می‌آردشراب نیستی جان در تن مخمور می‌آرد
چه شد خوارم جنونم آنقدرها دوست می‌داردکه زنجیر مرا از تار زلف حور می‌آرد
نمی‌دانم دل دیوانه در بزم که ره داردبه سویم هر نفس گلدسته‌های نور می‌آرد
تجلی نامه موسی اگر از طور می‌آیدمحبت هم پیام ما ز راه دور می‌آرد
نمی‌دانم خراب کیست کز یک قطرهٔ بارانکمان موج بر بازوی دریا زور می‌آرد
به گلزارم کشد شوق تو پندارد دلی دارمنسیمی غنچهٔ مغز مرا در شور می‌آرد
قناعت خاک را هم گنج گوهر می‌تواند کردکلید ملک جم از نقش پای مور می‌آرد
اسیر بی‌سرانجام تو عالی همتی داردبرای ما شراب از کاسه فغفور می‌آرد