شمارهٔ ۵۰۵
گر دست هوای تو به دلها نگذاردخمیازه گلها به چمن پا نگذارد
از بسکه زیاد مژه ات محشر نیش استترسم که تپیدن به دلم پا نگذارد
سرو تو چه شد کز چمن دیده نرویدیادش نتواند که به دل پا نگذارد
دارم گلی از بزم کسی جای دل امشبآیا بگذارد به منش یا نگذارد
لب تشنگیم ریشه دوانیده به صحراوقت است که نم در دل دریا نگذارد
منع سفر بیخودی آسان نتوان کردرفتیم بگو شوخی ایما نگذارد
دشت از گل اشکم شده باغ دل پرخوننامش چمن آبله پا نگذارد
غارت زده بیداد گران دلشده مستاندل سختی او شیشه به خارا نگذارد
غارتگر شوخی است اسیر آن نگه مستترسم دل ما را به دل ما نگذارد