شمارهٔ ۴۸۸
نه اشک است اینکه بی یاد تو در چشمم غلو داردنگاه از شوق دیدارت دل پر آرزو دارد
گل پیمانه هم در دست ساقی غنچه می گرددمگر در سر هوای غنچه خندان او دارد
شکست زلف او بسیار می دیدم چه دانستمکه بهر قتل من چون خط سپاهی در سبو دارد؟
ز بس دل با خیالش می کند مشق پریشانیسر بند نسیم زلف او را مو به مو دارد
ز بس از حرف شوق روی او گل در گریبان کردبسان غنچه مکتوب اسیران رنگ و بو دارد
ز موج آتشین بند نقاب شرم بگشایدز عکس چهره او دختر رز بسکه رو دارد
شدم شرمنده عشق از تغافلهای شرم اوخوشا چاک دلی کز بینش مژگان رفو دارد
سجودی پیش آن محراب ابرو می توان کردناسیر از خون امید دو عالم گر وضو دارد