گنج

شمارهٔ ۴۸

گل گل شکفتی از می و افروختی مراافروختی ز باده چها سوختی مرا
نه مست و نه خمار نه هجران و نه وصالحیرت گدازدم که چرا سوختی مرا
باج ظرافت از همه گلرخان بگیرآتش زدی چمن چمن افروختی مرا
هم جبهه بهارم و هم سجده خزاناین شیوه ها برای چه آموختی مرا
داد از ستم ظریفی بیداد داد داد!آتش به دیگری زدی و سوختی مرا
من سینه صاف و چرخ ستمگر کجا برماین ناله ها که در جگر اندوختی مرا
غیری نبود غیر من و تو به جان تودر مکتبی که درس دل آموختی مرا
درآتش ار گداخته گردم به یاد توباور مکن هنوز که واسوختی مرا
از خجلت شکایت و شکرش کجا رومپیدا نه حاصلی که تو اندوختی مرا
آتش سلم خرند ز خاکسترم هنوزاز شوخیی که روز ازل سوختی مرا