شمارهٔ ۴۶۸
در دل خیال چشمش مست است و خواب دارددانسته عشق ما را بی اضطراب دارد
کی شرم می گذارد او را به صحبت منتنها اگر نشیند از خود حجاب دارد
با دل کسی چه سازد وصل و شکیب تا کیدیوانه ای به تمکین ما را کباب دارد
رخش ستم سواری چوگان گرفته برکفاین است گوی و میدان هر کس که تاب دارد
عشق اسیر دل را جام جهان نما کردصبح اینقدر سعادت از آفتاب دارد