شمارهٔ ۴۳۱
در دام تمنای تو گر بر سرم افتدپرواز غباری شود و از پرم افتد
بر بیکسی خویش بنازم که ندارمترسی که هزیمت به صف لشکرم افتد
خورشید ز ضعفم نبرد راه به بالیندر سایه خاشاکی اگر بسترم افتد
پروانه پر سوخته خوی تو گرددگر دیده آیینه به خاکسترم افتد
مانند سراب از جگرش دود برآیددر بحر اگر اشک شرر پرورم افتد