شمارهٔ ۴۳۲
به لب هردم ز شادی شُکر این سودا نمیگنجدکه در دام تغافل غیر صید ما نمیگنجد
طراز نوبهار عشرت ما چون که سرسبز استگل نشو و نما در جیب نخل ما نمیگنجد
در آیین وفا لب تشنه ذوق شهادت رابه گوش بیقراری وعده فردا نمیگنجد
مرا دانسته از جام تغافل مست میسازدکه در ظرف حریفان جوش این مینا نمیگنجد
ز ذوق نسبت تبخاله بیمار عشق اوحباب از بس به خود بالید در دریا نمیگنجد
ز بس دلهای سخت از کینهٔ روشندلان پر شدشرار از تنگی جا در دل خارا نمیگنجد