گنج

شمارهٔ ۴۳۰

قافیه: نگافتد۵ بیت
گلستان شو ز می تا نوبهار از چشم رنگ افتدز بیتابی گلی هر گوشه با سروی به جنگ افتد
تماشا می کند آیینه چشم غزالانشنگاه او اگر بر داغ تصویر پلنگ افتد
خوش آن شوری که از نیرنگ چون مجلس بیاراییزگلبازی میان شیشه و دل جنگ سنگ افتد
برای آسیا یک دانه را یک خوشه می سازدفریبت می دهد نشو و نما چون کار تنگ افتد
ز انجام عداوت غافلی بر خویش رحمی کننمی ترسی کمان از دست دل پیش از خدنگ افتد