شمارهٔ ۴۲۹
آتشی نیست محبت که به ناپاک افتدحیف این شعله نباشد که به خاشاک افتد
هر چه آید به نظر عکسی از آیینه اوستچه بهشتی است اگر چشم دلی پاک افتد
به از آن ناله که مخمور کشد از دل شبآتشی نیست که در سلسله تاک افتد
چه گلابی که ز حسرت نکشد حیرانیدیده چون برگل آن روی عرقناک افتد
چه بگویم به تو ناصح که شود راضی اسیرآتش رشک به جان تو هوسناک افتد