گنج

شمارهٔ ۴۱۷

رنگ شکسته از گل رویش عیان مبادپژمردگی شکفته این گلستان مباد
با صبحت یدان که مباد از برش جدااز ناز طبع نازک او سر گران مباد
پیغام خویش جز به خیالش نمی دهمغیری بدین وسیله به او همزبان مباد
جسم تو تب کشید و من از رشک سوختمدرد تو جز نصیب من خسته جان مباد
غافل شدم زمانی و تب بر تو دست یافتکز بیخبر اسیر تو نام و نشان مباد