شمارهٔ ۴۰۳
مگشای پیش هر کس بار فسانه چون موجبند زبان ندارند اهل زمانه چون موج
کی بیمی از شکستن دارد به بحر هستیتا کشتیی نگردد صید کرانه چون موج
از خویش اگر گذشتیم راه برون شدن هستبحر شهادت است این ما در میانه چون موج
ما را غبار خاطر در بحر گریه سر داداو در کرانه چون دشت ما در میانه چون موج
در بر و بحر عالم چون دل مسافری کوبی آب و دانه چون ما بی آشیانه چون موج
در بحر آشنایی تا دیده می گشایماشکم کند به راهی هر دم روانه چون موج
تا کی به بحر هستی در بند هیچ بودنبشکن به زور بازو زنجیر خانه چون موج
دریا اسیر گردد از بیقراری منتیغش همان به خونم دارد زبانه چون موج