گنج

شمارهٔ ۳۹

پرکاویدم دل خودم راجستم آب وگل خودم را
در حشر به کس نمی نمایمیک زخم حمایل خودم را
با ناز و نیاز بر نیاییمنما به دلت دل خودم را
دهقان تو به فکر خویشتن باشخود برقم حاصل خودم را
ویران مکن از گران نگاهیآبادی منزل خودم را
دیدم به نصیحت آزماییدیوانه عاقل خودم را
عمری زشراب بیکسی هاخود می خورم دل خودم را
هر چند حجاب آسمانهاستمی جویم منزل خودم را
در روز جزا به من نماییدبیرحمی قاتل خودم را
غفلت منشان چه حیله بندندآن واقف غافل خودم را
تو آینه من خیال خویشمبنمای مقابل خودم را
از یاد نظاره ات شوم آبنازم دل پر دل خودم را
ای یکدلیت تمام نیرنگتا کی نخورم دل خودم را
بینا شده ام برافکن از خویشاین جاهل جاهل خودم را
بیهوده اسیر درگداز استمن فرسودم دل خودم را