شمارهٔ ۴۰
جنون به مستی و هشیاری آزمود مراز بسکه محو تو بودم ز خود ربود مرا
برای خاطر او قبله گاه دل شده اماگر دچار شود می کند سجود مرا
گداخت شکوه ی رنگ و به پیش چاره گرانبه آشنا سخنی دسترس نبود مرا
غلام همت آزادی گرفتاریدری ز خنده گل در قفس گشود مرا
سپند عربده گردم گل است نام خدادلی که سخت تر از سنگ می نمود مرا
ز سوختن غرضم پر فشانی دگر استبه رنگ شعله مدان صید دام و دود مرا
به صلب خست ارباب روزگار گریختز روی خویش خجل دید بسکه جود مرا
گهر به دامن مشت غبار می کردنددر آن دیار که دست و دلی نبود مرا
دل است حلقه ی زنجیر پیچ و تابم اسیرچه قدر ها که ز دیوانگی فزود مرا