شمارهٔ ۳۸۲
قرب شاهان بی صدف کی گوهر شهوار یافتاز ریاضتهای زندان دولت بیدار یافت
دل چو طفلان از شعف با توبه بازی می کندغنچه رنگینی از گلزار استغفار یافت
گرد عالم گشت مجنون جای آسایش ندیدسایه خاری در این صحرای ناهموار یافت
کرد از پرواز ابر تندرو خود را سبکبحر از تمکین لنگر عزت سرشار یافت
شعله هوشانند استعداد رنگین می خرندبی سواد دل به درگاه جنون کی بار یافت؟
نیست بی اجر اضطراب غوص و زندان صدفتا گهر را آب شد دل دیده بیدار یافت
دیده یعقوب را بر روی یوسف بازدیدروزگار از همت عاشق نظر بسیار یافت
زلف او غافل عنانگیر دل دیوانه شدخواست زنجیری شبی پیدا کند زنار یافت
در ره آوارگی دیوانه نقصانی نکردسرزمین دلکشی از سایه هر خار یافت
می رود در سایه اقبال خیز گردبادهر که در صحرا دل از شوق سبکرفتار یافت
از غبار خاطر عاشق زمین اندوخت گنجآسمان از اشک سرشار که این مقدار یافت
نیست بی رخصت غبار ما چمن پیرا اسیرجنبش مژگانی از خار سر دیوار یافت