گنج

شمارهٔ ۳۸۳

می کشیدی و نگه سیر چمن یاد گرفتلب گشودی و صبا حرف زدن یاد گرفت
از دل خون شده ام یاد تو وحشت آموختهمچو طوطی که در آیینه سخن یاد گرفت
کار توفیق نیفتاد به استادی کسکی کسی پیشه دیوانه شدن یاد گرفت
باعث زمزمه پیرایی دیوانه مپرسدید در خواب خوش آن چشم و سخن یاد گرفت
چقدر خنده به فهمیدگی عالم زدهر که یک حرف ندانسته ز من یاد گرفت
شکوه دل شکنی های تو را بس که اسیرکرد با خویش ندانسته سخن یاد گرفت