شمارهٔ ۳۷
کو گریه ای که بی خبر از جا برد مراغافل به باغبانی صحرا برد مرا
آن خار بی برم که چمن سایه من استخس نیستم که قطره ای از جا برد مرا
شرمنده ام ز خضر که چون کعبه نجاتتخت روان آبله پا برد مرا
هرگز ندیده است کسی وصل در فراقدل پیش اوست گریه به هر جا برد مرا
کردم خیال یار و شدم محو خود اسیرآیینه ای مگر به تماشا برد مرا